اَشک باشد آنچه شب در دیده گردد، خواب نیست
رویِ شب اُفتاده رنگِ زردِ ما، مهتاب نیست
سُرخی صورت نشانِ ضربه سیلی بُوَد
خورده بس بر گونه اَز غم، از شرابِ ناب نیست
در دیارِ ما کسی از ما نمیگیرد سُراغ
پُرسشِِ اَحوالِ ناکامان در اینجا باب نیست
از جوانی نیست در دور شباب از ما نشان
گر نشانی هست جز عکسِ درونِ قاب نیست
پیچ و تابِ زلف را بر شانه میبینم به خواب
گاهِ بیداری به وصفش در بیانَم تاب نیست
گر چه از نیرنگ و نامَردی سیاوش کُشته شد
دردِ جانسوزش به قَدرِ کُشتنِ سُهراب نیست
خاک بر سر، باد در کَفْ، آتش اندر دل، ولی
هیچیک دَر چشم اَشْک آلودِ ما چون آب نیست
صیدِ مَهرویانْ (جلالی) نیست کارِ این و آن
داستانِ تورِ ماهیگیری و قُلّابْ نیست
یزد- ۵ شنبه ۱۳۹۲/۴/۱۳
