نخست خِلقَتِ اللهْ، عَقل اگر باشد
برای عاشقِ بیچاره دردِ سر باشد
به وَهْم عاشقِ نابخرد است غرق و مدام
دو دیده بر در و چشمش ز اشک تَر باشد
به حرف مدعیّانِ خرد دَهد عارف
همیشه گوش و خموش است و این هنر باشد
خوش است عارف اندیشمندِ اشراقی
نه فکر زور و نه اندر خیالِ زر باشد
برای من بود این وعظ و خطبه مسئلهای
که از چه واعظ در کار بحث و جرّ باشد
چرا به عرصه منبر نهاده پا از شوق
چرا زِ غم سَرِ عارِف به زیر پَر باشد
زِ هولِ حَشر، خَطیب از چه شرّ و شور کند
زِ کذب و باعث و بانّی شور و شرّ باشد
دو روزِ عمر (جلالی) به این نمیارزد
که شخص در پیِ دنیا و کرّ و فَرّ باشد
یزد- ۳ شنبه ۱۳۹۲/۴/۱۸
