ما را در این دیار اگر چشمِ تر نبود
از دردِ هجر یار، کسی را خبر نبود
صدها خدنگِ تُهمتِ دشمن به دل نشست
چون تیرِ هجرِ دوست یکی کارگر نبود
میبُرد سر فرود کجا مرغِ بسته پای
با پنجه شکسته گَرَش بال و پر نبود
خوش میگذشت و خوب به عاشق تمامِ عُمر
معشوقِ او ز وعده پشیمان اگر نبود
پایان روز هجر رسد گر شب وصال
ای کاش تا به حَشْر شبش را سحر نبود
افسوس یار رفت از این شهر و این دیار
ما را دگر شیانه به کویش گذر نبود
گَردد به عاشقانِ تهیدست کار، زار
در کار زارِ عشق اگر زور و زر نبود
میسوخت همچو شمع (جلالی) میانِ جمع
چون در میانه شمعِ طرب شعله وَر نبود
یزد- ۴ شنبه ۱۳۹۲/۵/۲
