نمیدانم چرا، این دَورِ دوری، سَر نمیآید
ز بس نالیدهام دیگر صدایم دَر نمیآید
هنوزش دوست میدارم، دلیلش را مَپرس از من
قلم از عُهدهِ شرح و بیانش بر نمیآید
از آن هنگام فکر رِجعتش شد از سرم بیرون
که تا من بشنوم، میگفت او دیگر نمیآید
چنان از هجر، زَهرِ تلخ کامی بسته لبها را
کَز آن، شیرین بیانی یا که شور و شر نمیآید
شبی در خواب دیدم، خفته دل بیدار در بستر
صدایش کردم و دیدم دَرْ از بستر نمیآید
چنین باشد مرا احوال و میدانم به بیداری
نه او، تصویر او هم جُز به چشمِ تر نمیآید
نباشد اَخترِ اِقبال عاشق سَعد اگر هرگز
به چشمش جلوهگر معشوقِ نیک اَختر نمیآید
(جلالی) بسته بر دنیا نظر، زیرا که در چشمش
به جُزْ آن چهرهِ منظور خوش مَنظَر نمیآید
یزد- یکشنبه ۱۳۹۲/۵/۶
