آنان که مرا روی تو دیدن نگذارند
ما را به هم ای دوست رسیدن نگذارند
دیدن نگذارند و مسلم بود ای گل
کز شاخه ی بستان تو چیدن نگذارند
یک بار تو را بر لب دیوار ندیدم
گل از لب گلخانه خمیدن نگذارند
ترسم اگرت در ملاء عام ببینم
رنگم به هوای تو پریدن نگذارند
در کوی تو چون بسمل افتاده به خاکیم
در خون دل خویش تپیدن نگذارند
یا آن که تو را چون سپر تیر بلاییم
تیر غمت از سینه کشیدن نگذارند
بستند مرا شرم و حیا دست «جلالی»
این هر دو مرا جامه دریدن نگذارند
