در یزد بسی گشتم و بیکار ندیدم
پیکاری و رنجیده ز پیکار ندیدم
شهر بیست که در آن گل و گلزار بود کم
در دَشت و دَمعن سبزه به جز خار ندیدم
صد رشته قنات است در این شهر و لیکن
یک چشمه زایندهِ سرشار ندیدم
خوشبخت بُوَدْ یزدیِ پر مشغله هر چند
بختی که فروشند به بازار ندیدم
گردَندِه بیکار در این دایره نبوَدْ
سرگشته به جز گردشِ پرگار ندیدم
پیدا نشود اسلحه گرم در این شهر
در دست کشاورز جز ابزار ندیدم
بسیار هنوز است در آن پیر و زرتُشت
آتشکدهای دیدم و زُنّار ندیدم
نور است در آتشکده تعبیر خداوند
یعنی که پَرستندهِ یک نار ندیدم
جز چشم عزا دار و گهی ابرِ گهربار
طبعی که بود فَحل و گهر بار ندیدم
تا آنکه برم بهره وافر زِ بدایع
در بزمِ سخن تا دره گفتار ندیدم
بسیار بُوَدْ مسجد و میخانه نباشد
در شهر یکی خانه خمّاز ندیدم
مَردانِ ادب گر چه زیادند در ایران
یک مرد چنان ایرجِ اَفشار ندیدم
این قول (جلالی) ست که با سنجش بسیار
هم رتبه او میکنم اِقرار ندیدم
یزد- پنجشنبه ۱۳۹۲/۵/۲۴
