در جوانی ره میخانه نمیدانستم
راه جز راهِ سویِ خانه نمیدانستم
نوجوان بودَم و بیهمسر و پابندِ عِفاف
چیزی از باده و پیمانه نمیدانستم
عِشق در معتقداتم گُنَهِ فاحِش بود
معنیِ واژهِ جانانه نمیدانستم
شانه موی سر و شانه تنْ، موی بلند
همه دانستم و تا شانه نمیدانستم
خال بَر گونه، به هر حال نمیبُرد دِلَمْ
بهر دام دلِ خود دانه نمیدانستم
عشق مفهومِ جنون داشت در اندیشهِ من
قابلِ مردمِ فرزانه نمیدانِستم
نادممْ حالْ (جلالی) من از این بیخردی
عشق را کاشکی افسانه نمیدانستم
یزد- ۱۳۹۲/۵/۳۱
