Menu

نَدانَم کاری

 

 

در جوانی ره میخانه نمی‌دانستم
راه جز راهِ سویِ خانه نمی‌دانستم

 

نوجوان بودَم و بی‌همسر و پابندِ عِفاف
چیزی از باده و پیمانه نمی‌دانستم

 

عِشق در معتقداتم گُنَهِ فاحِش بود
معنیِ واژهِ جانانه نمی‌دانستم

 

شانه موی سر و شانه تنْ، موی بلند
همه دانستم و تا شانه نمی‌دانستم

 

خال بَر گونه، به هر حال نمی‌بُرد دِلَمْ
بهر دام دلِ خود دانه نمی‌دانستم

 

عشق مفهومِ جنون داشت در اندیشهِ من
قابلِ مردمِ فرزانه نمی‌دانِستم

 

نادممْ حالْ (جلالی) من از این بی‌خردی
عشق را کاشکی افسانه نمی‌دانستم

 

یزد- ۱۳۹۲/۵/۳۱

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *