Menu

محبوبِ پرهيزگار

 

 

یک نظر دیدمش و باز به بینم اگرَش
خاکبوسِ رَهِ او گردم و راه گُذرش

 

پُرسشی کردم و گفتند ندارد یاری
نیست جُزْ چهرهِ در آیِنه یارِ دِگَرَش

 

بَهرِ هر کس نشود پِستهِ خندانش باز
لبِ همچون شِکرَش بَسته چنان گوشِ کَرَش

 

عصمتِ خیل ملایک که به خُلد ند مقیم
بِبَرد دست ز پرهیزی و پاکی مگرَش

 

چهره‌اش روز، سَبَق می‌برد از صورتِ شمس
ماه میگیرد و شب تیره شود تا سَحَرَش

 

شانه در روز کند جمع دو زُلفَش هر چند
موی شبرنگ، شب از شانه رسد تا کمرش

 

دیدم اِصرار به پرهیز در او چندانست
که محال‌است توان جلب نمودن نظرش

 

دیدم اِی وای به بامش نتواند بپرد
مرغ دل تا که به خلوت نِگرد بیشترش

 

لا جَرم چشم از او بستم و هر کس که شود
عاشِقشْ، دَردِ فراقَست (جلالی) ثَمرش

 

یزد- ۱۳۹۲/۶/۷

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *