بَر هم مَزن چنین چشم، مُژگان خود نگهدار
آیینه نگاهِ گَردانِ خود نگهدار
از بَهرِ خاکبوسی، بَر دَر گهت مُقیمَم
از در مرْ ان و ما را در بانِ خود نگهدار
تا لرزه بر دلِ من از طُرّهاَت نیفتد
از دستِ بادْ زلفِ اَفشانِ خود نگهدار
دندان نُقره فامَت در پشتِ لعل پیداست
با خنده پیش چشمم، مَرجانِ خود نگهدار
لَرزَد دلم اگر گویْ، لَرزان فُتَد به یک کویْ
در سینه آن دو گویِ لرزانِ خود نگهدار
راز اَر زِ دل برآید، میگردد آشکارا
از دیده آن دو رازِ پنهانِ خود نگهدار
دَرْ چِهرهِ تو باشد، آنی، وَلی به پیکر
داری دو آن دیگر، این آنِ خود نگهدار
یک بار با (جلالی) پیمان به بند و آنگاه
پابندِ عهد خود باش، پیمان خود نگهدار
یزد- ۱۳۹۲/۶/۱۶
