Menu

بد بياری

 

 

نِشسته است غمی در دلم که نتوان گفت
نه آشکار توان کرد نی به سینه نهُفتْ

 

به حیرتم که چه سان مُبتلایِ دَردِ فراق
شبانه با غم و اَندوه می‌تواند خُفت

 

ز دَردِ هجرْ من آن روز بی‌خبر بودم
که از وِصالِ نِگارَمْ گُلْ اُمید شِکفت

 

ز بَد بیاریم این بس که هر چه می‌گفتم
اگر به میل و مُرادش نبودْ می‌آشفت

 

چه گویَمت که به هر بار دادمَش اَندرز
به حرف گوشِ کَری داد و گفته را نَشِنفُت

 

کنون من و غمِ تنهایی و فِشار فراق
که کرده طاقْ مرا طاقت و به حسرت جُفتْ

 

در این شکست (جلالی) نداشت راه دِگر
زِ دیده گوهرِ حَسرتْ زِ نوکِ مژگان رُفت

 

یزد- ۱۳۹۲/۶/۲۳

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *