Menu

بَهرهِ بهاری

 

 

ما را در این بهار، به صحرا که می‌بَرَد
در باغ و راغْ، بَهرِ تماشا که می‌بَرَدْ

 

ما را که می‌بردْ به تماشایِ باغ و راغ
از کُنج خانه جانبِ صحرا که می‌بَرَدْ

 

باید رویم از صَفِ بی‌بهره‌ها برون
بینیم تا که بهره زِ دنیا که می‌بَرَدْ

 

تا بِنگریم روی چمنزار و زیرِ بید
با خویش جامِ باده و مینا که می‌بَرَدْ

 

گیرندگی که شرطِ شَرابست جایِ خود
همراهِ خویش دلبرِ گیرا که می‌بَرَدْ

 

تا طعمِ تُند و تیزیِ می‌بَر طرف شود
بوس از لبانِ لعلِ شِکَرْخا، که می‌بَرَدْ

 

از جُنبْ و جوش و مَعرکه‌هایِ درونِ شهر
خود را برون ز شهر و زِ غوغا که می‌بَرَدْ

 

شهری چو بختِ تیرهِ درماندگان سیاه
زین شامِ تیره رَه سویِ فردا که می‌بَرَدْ

 

دنیایی از دروغ و جنایت نخواستیم
ما را به سویِ عالمِ عُقبا که می‌بَرَد

 

تا وا رَهَدْ (جلالی) از این زیرَکان زیر
او را چه کَس رَها و به بالا که می‌بَرَدْ

 

یزد- ۱۳۹۲/۶/۲۵

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *