ما را در این بهار، به صحرا که میبَرَد
در باغ و راغْ، بَهرِ تماشا که میبَرَدْ
ما را که میبردْ به تماشایِ باغ و راغ
از کُنج خانه جانبِ صحرا که میبَرَدْ
باید رویم از صَفِ بیبهرهها برون
بینیم تا که بهره زِ دنیا که میبَرَدْ
تا بِنگریم روی چمنزار و زیرِ بید
با خویش جامِ باده و مینا که میبَرَدْ
گیرندگی که شرطِ شَرابست جایِ خود
همراهِ خویش دلبرِ گیرا که میبَرَدْ
تا طعمِ تُند و تیزیِ میبَر طرف شود
بوس از لبانِ لعلِ شِکَرْخا، که میبَرَدْ
از جُنبْ و جوش و مَعرکههایِ درونِ شهر
خود را برون ز شهر و زِ غوغا که میبَرَدْ
شهری چو بختِ تیرهِ درماندگان سیاه
زین شامِ تیره رَه سویِ فردا که میبَرَدْ
دنیایی از دروغ و جنایت نخواستیم
ما را به سویِ عالمِ عُقبا که میبَرَد
تا وا رَهَدْ (جلالی) از این زیرَکان زیر
او را چه کَس رَها و به بالا که میبَرَدْ
یزد- ۱۳۹۲/۶/۲۵
