گر چه سودای محالیست مرا
هوس رزق حلالیست مرا
از تو ای شیخ سوالی دارم
نه سر قال و مقالیست مرا
می حرام است ولیکن بنگر
بی می از ضعف چه حالیست مرا
گر ننوشم رود از سر هوشم
زحمت و رنج و ملالیست مرا
تا خورم عرش برین سیر کنم
چون ملایک پر و بالیست مرا
روم از دست اگر می نخورم
چون خورم فضل و کمالیست مرا
می سرایم غزل اندر پی می
ورنه اندیشه ی لالیست مرا
ترک عادت نتوانم که کنم
زندگی ورنه و بالیست مرا
شرح من آن و سوالم این است
نه سر جنگ و جدالیست مرا:
حال من حالت آن نیست که کرد؟
اکل مردار، سؤالیست مرا
از می است این که صراحت دارم
از وی ار جاه و «جلالی» ست مرا
یزد ۱۳۶۴/۵/۲۵
