غَنیمتی ست به پایِ گُلی شرابْ زَدن
کنارِ گل بدنی تن به آفتابْ زدَنْ
پَسْ از پیاله گرفتن زِ دست مَهرویی
بر آن دو بوسه و آنگه شرابِ نابْ زَدنْ
به کامِ یارِ پریچهره بادَه کردن و بعد
یکی دولقمه به دنبالِ آن کبابْ زدن
از آن دو گونه، زِ دودَنْ عَرَقْ زِ گَرمی مَی
به دست و بَر رُخِ خود ز آن عَرق گُلاب زدن
میانِ باغ و لَبِ جوی و زیر سایه بید
دو پیکر و بدن لختْ را به آب زَدنْ
زِ یار عکس گرفتن به حالِ بوس و کِنار
به یاد بوَد وِصالی، درونِ قاب زدن
اگر فضول و مزاحم شود پدید آنگاه
به رویِ سَبزه و گُل خویش را به خواب زَدن
سپس کَشیدنِ این رویداد را به غزل
به نشر و بر ورق دَفتر و کتاب زدن
چه حاجت است (جلالی)، به شعرِ دِلکشِ خویش
شرار و وَسوسه در جانِ شیخ و شاب زدن
یزد- ۱۳۹۲/۶/۲۶
