بَهرِ دیدارم کُنی امروز و فردا، تا به کِی
اِنتظار وعده دیدار جانا تا به کِی
خواستم دیدارِ خلوت با تو، گفتی صبر کن
صبر باید کرد: خواهم کرد، امّا تا به کی
در قِبال پُرسشَم روشن نمیبینم جواب
حرفِ سر بالایِ با امّا و اِلّا، تا به کِی
هر زمان پُرسَمْ، به من گویند از اینجا رفته است
ما نمیدانیم امّا مانَد آنجا تا به کِی
دوستَت میدارم و چشمِ اِنتظار ِ فُرصتم
میروی و میگذاریم از چه تنها، تا به کِی
گشته بازارِ محبّت از تو بیپروا کِساد
صَبر، تا بینم زمانی از تو پروا، تا به کِی
ماهِ تابانت (جلالی) رفته اکنون زیرِ اَبْر
صبر کن اما مپرس از او که آیا تا به کی
یزد- ۱۳۹۲/۶/۲۸
