Menu

می‌ترسَم

 

 

من آن مَستِ تُهیدستم که از هشیار می‌ترسم
ز بس نیرنگ‌ها دیدم، زِ خوشرفتار می‌ترسم

زِ خَصمِ خویش بُردَم دیده عَمداً از پریشانی

به حال خواب،چون ازدشمن بیدارمی ترسم

به زیر سایهِ احسان زِ فرطِ سرد مِهری‌ها
ز بس لرزیده‌ام از سایهِ دیوار می‌ترسم

 

به هَر اَندرزِ خود نا باورِ اَندرز‌گو، دایم
دَهم گوشِ کَری، زین ناروا گفتار می‌ترسم

 

زِ پس خارِ ملامت بُرده سر در دامن جانم
ز باغ و باغبان و از گل و گلزار می‌ترسم

 

من از دستورِ این رَدِّ مظالم خوارها یعنی:
نِما رَدِّ به ظالم خوار و از دستار می‌ترسم

 

قرار است اَرْ که بخشد این خدا نشناسها را حقّ
به حال شکّ و تَردیدم، زِ استغفار می‌ترسم

 

به هم‌نوعان مگو دیگر (جلالی) از چه می‌ترسی
بگو، گر من نمی‌گویم ز چوبِ دارْ می‌ترسم

 

یزد- ۱۳۹۲/۶/۳۰

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *