Menu

گُمنامی

 

 

چرا به شهر و دیارم نمی‌شناسد کَسْ ؟
چو مال و جاه ندارم، نمی‌شناسد کَسْ

 

زمان زمانهِ دون پروران و نا کسهاست
مرا و ایل و تبارم نمی‌شناسد کَسْ

 

اگر چه میل به خورشید معرفت دارم
چو ذرّه در شبِ تارم نمی‌شناسد کَسْ

 

مرا مُدام چو خوشحال و خنده‌رو بودم
کنون به حالِ فِگارَم نمی‌شناسد کَسْ

 

خزانِ عمر و سَرَم زیر بال و لب خاموش
یک از هزار، هزارم نمی‌شناسد کَسْ

 

به زیرُ اَبْرِ حسادت چو مِهر پنهانم
وجود نورم و نارَم نمی‌شناسد کَسْ

 

به پُشتْ خورده زمینم، چو میدهند مرا
به روی سینه فِشارم نمی‌شناسد کَسْ

 

مرا نه زور و نه زر باشد و نه جاه و جلال
به حالِ زار و نزارم نمی‌شناسد کَسْ

 

کسی به نامْ (جلالی) مرا نخواهد خواند
مگر به سنگِ مزارم، نمی‌شناسد کَسْ

 

یزد- ۱۳۹۲/۷/۱۵

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *