چرا به شهر و دیارم نمیشناسد کَسْ ؟
چو مال و جاه ندارم، نمیشناسد کَسْ
زمان زمانهِ دون پروران و نا کسهاست
مرا و ایل و تبارم نمیشناسد کَسْ
اگر چه میل به خورشید معرفت دارم
چو ذرّه در شبِ تارم نمیشناسد کَسْ
مرا مُدام چو خوشحال و خندهرو بودم
کنون به حالِ فِگارَم نمیشناسد کَسْ
خزانِ عمر و سَرَم زیر بال و لب خاموش
یک از هزار، هزارم نمیشناسد کَسْ
به زیرُ اَبْرِ حسادت چو مِهر پنهانم
وجود نورم و نارَم نمیشناسد کَسْ
به پُشتْ خورده زمینم، چو میدهند مرا
به روی سینه فِشارم نمیشناسد کَسْ
مرا نه زور و نه زر باشد و نه جاه و جلال
به حالِ زار و نزارم نمیشناسد کَسْ
کسی به نامْ (جلالی) مرا نخواهد خواند
مگر به سنگِ مزارم، نمیشناسد کَسْ
یزد- ۱۳۹۲/۷/۱۵
