دَرْ بسته بود، با لگدِ پا گشودهایم
با دست بندِ چادُرِ او را گشودهایم
او قَهر کرده بود و درْ از پُشت بسته بود
در را چو چادرْ از رُخِ زیبا گشودهایم
بنشسته بود بر سر یک صندلی و ما
چون جا نبود، در بغلش جا گشودهایم
دامن به سان پیرهنش تنگِ تنگْ بود
پایین کشیده تُکمه ز بالا گشودهایم
بَرجسته بود نقشِ دو نادیده سینهها
در پیش چشمْ، دفترِ خوانا گشودهایم
«سودا چنان خوش است که یکجا کند کسی»
ما با دو چشم خود دَرِ سودا گشودهایم
بستیم لب ز گفته (جلالی)، نه دیده را
بر آن دو گوی سینه او تا گشودهایم
یزد- ۱۳۹۲/۷/۲۰
