ما رویِ دل به جانبِ جانان گرفتهایم
آیینه سویِ آن مَهِ تابان گرفتهایم
ما خاکبوسِ دَرگهِ اوییم و هر دو دست
خیزیم تا، به پایِ نگهبان گرفتهایم
بارانِ اشک و بَرقِ نِگه جاری است و ما
در زیرِ سیلْ و صاعقه دامان گرفتهایم
با اشک و آه، خَنده بود بر لبانِ ما
درسِ شَعف از آن لبِ خندان گرفتهایم
مُشکل بُوَد وِصال پریچهرگان مَست
ما در خیالْ کارِ خود آسان گرفتهایم
تا ننگردْ زِ چهره کسی حالِ زارِ ما
«همچون بنفشه سر به گریبان گرفتهایم»
این وَصل و هجر، اَمرِ قضا و قدر بُود
سر زیر تیغِ طاعت و فرمان گرفتهایم
هر چند جان دهیم (جلالی) زِ هجرِ یار
در آرزویِ وصلتِ او جان گرفتهایم
یزد- ۱۳۹۲/۷/۲۳
