نِشسته، عکس تو در پیشِ رو نهادم دوش
تَبسّم دو لبت کرده بود شادم دوش
نِگه به حالتِ خالت به خلوت از حسرت
فعان و آه برآورد از نِهادم دوش
به دل زِ بَسْ ز فراقت بهانهگیری کرد
وِصال را به شبِ بعد وعده دادم دوش
به سر خیالِ خوشت رازِ فرط شوق و شعف
به حالِ زنده نگهداشتم دَمادم دوش
به خواب رفتم و یک لحظه دیدمت به کِنار
به پایَتْ از سَرِ عیش و طرب فتادم دوش
چو چشم باز نمودم کسی کِنارْ نبود
میان حیرت و حسرت فگار ماندم دوش
نبود امید به خوابِ دوباره دیدنِ او
ز خواب یکسره شد سَلب اِعتمادم دوش
(جلالی) این چه شبی بود و این چه حالت بود
چه خوب دیدهِ ببستم، چه یَدْ گُشادم دوش
یزد- ۱۳۹۲/۷/۲۸
