چرا خانه و خانه داری ندارم
چرا بی قرارم ، قراری ندارم
شدم پای بند سر زلف یاری
چه بندی که راه فراری ندارم
به من مهربان باش و بر عهد و پیمان
که غیر از تو دیگر نگاری ندارم
چرا دوستی می کنی با رقیبان
من از تو چنین انتظاری ندارم
مرا می کشانی به هر سو که خواهی
من از خویشتن اختیاری ندارم
چو شب زنده داری کنی با رقیبم
من از دست تو روزگاری ندارم
تو را می پرستم وزین بت پرستی
در انظار ننگی و عاری ندارم
دلم خواهد از دور رویت ببینم
همین، قصد بوس و کناری ندارم
سبک بارم اندر قیامت «جلالی»
که بر شانه ی خلق باری ندارم
