Menu

مرغِ سياه بال

 

 

روزم سیاه و سرد و دل از عِشقِ داغ نیست
شب بُردِ بَردْ در بَر و در بَرْ چراغ نیست

 

روز و شَبَمْ به خواری و اَندوه بگذرد
دیگر به سر هوایِ گُل و میلِ باغ نیست

 

دیگر به گوش چَهچَهِ بلبل نمی‌رسد
بر بامْ، بوم و بوف و به جز بانگِ زاغ نیست

 

تبدیل شُد فراغتِ دورِ جوانیم
بر مِحنَت و مرارت و ز آنها فراغ نیست

 

چون کیسه تا که کاسه تهی شد دگر کسی
از خیلِ کاسه لیسْ به فکرِ سُراغ نیست

 

در سر اگر چه بارِقِه عشق، همچو دل
باشد، ولی چه سود که دیگر دِماغ نیست

 

مرغِ شَبابِ ماست سیه بال و وانگهی
هر مَرغ پَر سیاه (جلالی) کلاغْ نیست

 

یزد- ۱۳۹۲/۸/۱۲

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *