سَنگ در راهِ دل از بس این و آن اَفکندهاند
آتشِ درد و غَمَم درِ جسم و جان اَفکندهاَند
ما که میبودیم عُمری گوشهگیر و در کِنار
خوبرویانْ همچو گویی در میان اَفکندهاَند
ای بَسا این خوبرویان آلتِ فِعلند و دام
بهر صاحب مَنْصَبانِ کاردان اَفکندهاَند
در گذشتن از گذرگاهِ تَجرُّد تا وِصال
همچو رستم در گُذارِ هَفتْخانْ اَفکندهاَند
فیالمَثَلْ اَلواحِ تقدیر سیاست پیشگان
طُعمهای باشد که پیشِ نُکته دان اَفکندهاند
تا سر اَز فَرمانْ نه پیچد در مقام بندگی
تا دهان بندَدْ، خوراکش در دهان افکندهاند
من نه آن باشم که گیرم از لئیمان لُقمهای
از سَرِ خوانی که که این نا بخردان اَفکندهاند
عارفان و خیل درویشان (جلالی) بهر خویش
راه و رسمِ بینیازی در جهان اَفکندهاَند
یزد- ۱۳۹۲/۸/۱۵
