Menu

مَقبولِ خاصّ و عام

 

 

اِی تو سرمستْ زِ جامِ مِی زیبایی خویش
مَست و مَغرور زِ فَرجامِ فریبایی ِخویش

 

اِی که هر جا که نهی پایْ، به واضح بینی
بی دِلی چند اَسیرِ دِلِ هر جایی خویش

 

همه گویند که این راهزن دین و دل است
نِگران نیستی آیا تو زِ رُسوایی خویش

 

کُشته و مُردهِ مِهرِ تواَم، ایکاش زِ لُطف
می‌کشیدی به سَرَمْ دَسْتِ مَسیحاییِ خویش

 

حالیا کُشته رَفتارِ تو با خود گوید:
این منم سخت اسیرِ دِلِ سودایی خویش

 

شَرْمَمْ آید که به یک عُمر، چو پَهنایِ سَرابْ
می‌زَدم لاف به عمقِ دلِ دریاییِ خویش

 

گر چه اطرافِ تو جمعند تملّق گویان
من شدم نیز پراکندهِ تنهایی خویش

 

خوبرویانِ جُهانند (جلالی) مَقبول
دست بردار از این ذِکرِ من و ماییِ خویش

 

یزد- ۱۳۹۲/۸/۱۶

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *