Menu

اَخْم و تبسُّمْ

 

 

چو غنچه‌ای که شود خَم پس اَزْ شِکُفتَنِ خویش
پس از وِصالْ به پایت سر اَفکنم در پیش

 

امید وصلِ توام در دل است و میدانم
که نیست در سرِ من خاطری محال اَندیش

 

کُجایی اِی که نِهی مَرهمی به زخم دلم
ز رویِ لطف کنی، باز دیدی، از دلِ ریش

 

بِپُرس حالِ مرا گاهگاهی از سرِ مِهر
توقعی ز تو دیگر از این ندارم بیش

 

نگاهِ سرد و تبسُّم، یکیش را بپذیر
ترا قسم به خداوند و دین و مَذْهَبْ و کیش

 

نه دوست باش نه دشمن و لیک مُنْصِف باش
به خُلق و خویْ عزیزم، نه گرگ باش و نه میش

 

اگر سلامِ تو کردم زِ من مگردان روی
بده جوابِ سلامِ (جلالی) درویش

 

یزد- ۱۳۹۲/۸/۱۷

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *