چو غنچهای که شود خَم پس اَزْ شِکُفتَنِ خویش
پس از وِصالْ به پایت سر اَفکنم در پیش
امید وصلِ توام در دل است و میدانم
که نیست در سرِ من خاطری محال اَندیش
کُجایی اِی که نِهی مَرهمی به زخم دلم
ز رویِ لطف کنی، باز دیدی، از دلِ ریش
بِپُرس حالِ مرا گاهگاهی از سرِ مِهر
توقعی ز تو دیگر از این ندارم بیش
نگاهِ سرد و تبسُّم، یکیش را بپذیر
ترا قسم به خداوند و دین و مَذْهَبْ و کیش
نه دوست باش نه دشمن و لیک مُنْصِف باش
به خُلق و خویْ عزیزم، نه گرگ باش و نه میش
اگر سلامِ تو کردم زِ من مگردان روی
بده جوابِ سلامِ (جلالی) درویش
یزد- ۱۳۹۲/۸/۱۷
