Menu

جَفا کار

 

 

اِی که از لَعلْ یکی غنچهِ گُل ساخته‌ای
مِی گُلرنگ زِ رنگ و اَثر اَنداخته‌ای

 

باده از لعلِ تو دِلخون شده، حالی بنگر
که چه با ما و دل خون شده پَرداخته‌ای

 

از تو می‌پَرسم و دِه پاسخم از صدق و ز لطف
عاشقِ صادقِ خود را ز چه نشناخته‌ای

 

بُرده‌ای دست به یک غَمزه‌ای از گوشه چشم
دَر قُمارِ نِگه از دیدهِ دل باخته‌ای

 

زیرِ اَبرِ سِتم از چیست که بُردی سَرِ خویش
وانگهی، بر سرِ ما تیغِ جَفا آخته‌ای

 

با محبّانِ خود ای دلبرِ ناسازْ بساز
اِی فریبا که به صد نازْ به ما تاخته‌ای

 

تا (جلالی) نکند ناله و پُرسد که چرا؟
پرچم جور به اَحبابْ بَر اَفراخته‌ای

 

یزد- ۱۳۹۲/۸/۲۴

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *