Menu

اَفسوس

 

 

بِرفت از بَرَم آن یارِ بی‌وفا اَفسوس
نگفت و رفت کز اینجا رود کجا اَفسوس

 

دِلَش نخواست که روشن شود هَر اَز گاهی
به نورِ ماهِ جمالش دو چشمِ ما اَفسوس

 

ندانم از چه به یک باره بَد ادایی کرد
بدونِ هیچ سببْ یارِ خوش اَدا اَفسوس

 

به جای مانده زِ مَن مُشتِ استخوانی تا:
پس از جَفایِ هُما فَر، خورد هما اَفسوس

 

دِلَمْ گرفته از این رفتنش، نمیدانم
که یارْ کی شودم بازْ دِلگشا، اَفسوس

 

اِجابت و اّثر اَز نُدبه و دعا رفته است
چو مُستجاب نمی‌گردَدَم دُعا، اَفسوس

 

یکی نگفت (جلالی) دگر چه کار کند
شبانه‌روز به غیر از خُدا خُدا، اَفسوس

 

یزد- ۱۳۹۲/۸/۲۵

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *