از روزِ قهرِ این ماه، حالی گذشته سالی
پُر شد خیالم از دوست چون جایِ اوست خالی
میکرد ماهِ اَبروش دل را چو روز روشن
در عالم تصوّر، از فرطِ کج خیالی
اکنون به یاد رویش بیکَس نِشستهام چون
کَس نیست تا بِپُرسد حالَم در این حوالی
باشد مُدام در دِل اُمیَدِ باز دیدش
در سر به پرورانم اندیشهِ محالی
میدانم این زمان تا پایانِ عمر باشد
این عشقِ بیسرانجام بر گردنم و بالی
با ناله مینویسم شعر و مَقاله هر شب
شب تا به صبح کارم قالیست با مَقالی
چون دِلْ، اگر که بشکستْ بالِ خیال، دیگر
پرواز کی توان کرد با این شکسته بالی
باری در این خیالم لَب بندم از تغزّل
بَهرِ غزلسرایی دیگر نمانده حالی
با بادَهِ حَرامی، سر میکُنم که نبود
امکانِ دستیابی بر لُقمهِ حلالی
در مکتبِ عراقی، در رویداد گویی
از شاعران نباشد گوینده چون (جلالی)
یزد- ۱۳۹۲/۹/۸
