رسید پیری و شُد شوق و شورِ من خاموش
شَرارِ فِتنه و فِسق و فجورِ من خاموش
سیاه فصلِ کهولت گرفت روشنی از:
مسیر و کرد عبور و مرور من خاموش
مُدام دوخته بَر دور بود دیدهِ دل
که شد دو دیده و سوسویِ دورِ من خاموش
مرا نبود تصوّر که بعد چندین سال
به دِلْ بَدَلْ شودم نار و نور ِ من خاموش
فروغِ دیده به تدریج از بلور دو چشم
رَوَد برون و بِگَرددْ بلورِ من خاموش
بلی چراغ اگر کهنه شد فِتیله آن
شود به سانِ زبانِ غرورِ من خاموش
فروغ سینه (جلالی) زِ بادِ نخوتِ او
به حال خواب شد اندر تنورِ من خاموش
به گورِ من گذری کرد، دیدمش در خواب
که کرد دامنِ او شمعِ گورِ من خاموش
یزد – ۱۳۹۲/۹/۲۰
