دل در درونِ سینهام از بیقراریَشْ:
تنگ آمدهست و یار نکردهست یاریَشْ
چشمِ امید داشت به چشمی دِلم ولی
از پا در آمد از مُژه و تیرِ کاریَشْ
میبست چشم بر منِ دلخسته گر چه بود
پیوسته بازْ دیدهِ بازِ شکاریش
آه از سیاه روزیِ این مردمان ِچشم
وای از سیاهبختی و از شرمساریش
سیلی به دامن آمده، میدانی از کجا؟
از دیدگانِ خسته و از اَشکِ جاریش
تنگ آمدهست گوشْ زِ فریادِ سینهام
و ز نالههایِ رازِ شبانگاه و زاریَشْ
یارتْ تباهکار و (جلالی) یقین بدان
روزِ شمارْ ، بین تباهان شما ریش
این یارْ بیوفاست نیاید به کار تو
بیهوده دل مبند که در بندِ آریش
یزد- ۱۳۹۲/۹/۲۶
