Menu

يارِ تباه کارْ

 

 

دل در درونِ سینه‌ام از بی‌قراریَشْ:
تنگ آمده‌ست و یار نکرده‌ست یاریَشْ

 

چشمِ امید داشت به چشمی دِلم ولی
از پا در آمد از مُژه و تیرِ کاریَشْ

 

می‌بست چشم بر منِ دل‌خسته گر چه بود
پیوسته بازْ دیدهِ بازِ شکاریش

 

آه از سیاه روزیِ این مردمان ِچشم
وای از سیاه‌بختی و از شرمساریش

 

سیلی به دامن آمده، می‌دانی از کجا؟
از دیدگانِ خسته و از اَشکِ جاریش

 

تنگ آمده‌ست گوشْ زِ فریادِ سینه‌ام
و ز ناله‌هایِ رازِ شبانگاه و زاریَشْ

 

یارتْ تباه‌کار و (جلالی) یقین بدان
روزِ شمارْ ، بین تباهان شما ریش

 

این یارْ بی‌وفاست نیاید به کار تو
بیهوده دل مبند که در بندِ آریش

 

یزد- ۱۳۹۲/۹/۲۶

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *