Menu

کاش

 

 

می‌داد دَهْرْ عُمرْ به اِنسانْ دو بار کاش
می‌داشت روزگارِ جوانی قرار کاش

 

پیری رسید و دورِ جوانی به سر رسید
باز آمد آن زمانه و آن روزگار کاش

 

لَرزنده است چار ستونِ بدن کنون
می‌بود همچو روزِ نخست اُستوار کاش

 

شد جهلِ ما زِ خواندنِ بَرخی کتابْ بیش
می‌داشت جهلِ اَوَلیّه ما اِفتخار کاش

 

نقش و نِگارِ چِهره معشوقْ دام بود
دایم دِلم نبود به دامِ نِگار کاش

 

تَر دست بود و بُرد زِ ما آن نِگار دست
می‌باخت گاه با چو منی در قُمار کاش

 

می‌بود تا به دوشَش و می‌ریخت گاهگاه
بر شانه و به دوشِ من آن آبشار کاش

 

اِی کاش لفظِ کاشکی اَندر زبان نبود
با کاشکی نداشت (جلالی) شْ کارکاش

 

یزد- ۱۳۹۲/۱۰/۶

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *