میداد دَهْرْ عُمرْ به اِنسانْ دو بار کاش
میداشت روزگارِ جوانی قرار کاش
پیری رسید و دورِ جوانی به سر رسید
باز آمد آن زمانه و آن روزگار کاش
لَرزنده است چار ستونِ بدن کنون
میبود همچو روزِ نخست اُستوار کاش
شد جهلِ ما زِ خواندنِ بَرخی کتابْ بیش
میداشت جهلِ اَوَلیّه ما اِفتخار کاش
نقش و نِگارِ چِهره معشوقْ دام بود
دایم دِلم نبود به دامِ نِگار کاش
تَر دست بود و بُرد زِ ما آن نِگار دست
میباخت گاه با چو منی در قُمار کاش
میبود تا به دوشَش و میریخت گاهگاه
بر شانه و به دوشِ من آن آبشار کاش
اِی کاش لفظِ کاشکی اَندر زبان نبود
با کاشکی نداشت (جلالی) شْ کارکاش
یزد- ۱۳۹۲/۱۰/۶
