از بَسْ به حَلق و حَنجره دودِ چراغ رفت
نورْ از دو چشمِ روشن و هوش از دِماغْ رفت
دِلْ، خَسته شد ز دَرْکْ و زِ فَهم کتاب و درس
آن شور و حالِ اوّل و آن شوقِ داغ رفت
زاغِ سیاه جهل نَرَفت از فرازِ بام
باز سفید علْم شتابان زِ باغ رفت
بَرگشت بازِ عِلم طلب کردم از خرد
از سَرْ پرید عقل و به قصدِ سُراغ رفت
آنگاه بازگشت و به گوشم صریح گفت:
آید به باغ باز گر از بامْ زاغ رفت
کسبِ علوم نیست (جلالی) زیاد سَهل
«آسوده آنکه کُرَّه خر آمدْ، اُلاغ رفت»
یزد- ۱۳۹۲/۱۰/۸
