بِشنو زِ من، به کارِ جهان اِعتماد نیست
در این سخن غُلوُّ و غِلاظ و شِداد نیست
کار طبیعت است تکامل عَلی الدوّام
بهر رضایِ خلق و پیِ عدل و داد نیست
اینْ کایناتْ، لا یَتَنا هی و تا به حال
در کشْ مَحال بوده و کس را به یاد نیست
هم آب و خاک و آتش و آبند هر چهار
جُزیی ز کاینات و برای عِباد نیست
مِعمار کاینات به یک بار کارِ او
کُنْ بود و پسْ یکونَ و به فکرِ معاد نیست
کمتر بُوَدْ ز هیچْ بَشر روشن است این
در ذهنِ تار و تیرهِ او جُز سواد نیست
ذکرِ (جلالی) است چو مَنصور و ای عَجَبْ
گَشتیم و همچو او دِگری در بلاد نیست
یزد- ۱۳۹۲/۱۰/۲۰
