تا بِشنود آن دِلبر ناسازگار آواز را
هر شب به کویشْ زیرِ و بَمْ سازم نوایِ ساز را
شاید دِلَشْ سوزد از این آهنگِ جانسوزم به شب
شاید که سازَم رام خود این دلبرِ طنّاز را
شاید تواند تارِ من در تاریِ شب در بَرِد
از نرگس بیمار او مستیِ خوابِ ناز را
چوگانِ دستی گر خورد بر گویِ او، کَروبیّان
اَحسنت گو بوسند آن چوگانِ بَسْ مُمتاز را
گر تن زَنَد طنّازِ من در بحر، از بهرِ شنا
گویند بهْ بهْ ماهیان، این ماهِ دریا باز را
گویند با هم ماهیان، ماهی کند با ما شِنا
کاو میرَساند بِهْ زِ ما، اِنْجامِ این آغاز را
شِعرِ (جلالی) یَحتَمِلْ فردا شِناسَد این و آن
گیرم که نشناسَند امروز این سخن پِرداز را
یزد- ۱۳۹۲/۱۰/۲۲
