با که گویم از غم و از بدْ بیاریهایِ خویش
از پریشان حالی و از اَشکباریهایِ خویش
خود، زَدَمْ با قهرْ کردن، با دو دستِ خویشتن
بیسبب بر پیکرِ دل، زخمِ کاریهای خویش
رفت از برْ دلبرِ زیبایِ مشکین مویِ من
ُبرد خوابْ از دیده، چشمانْ ز اَشکِ جاریهایِ خویش
حالیا سوزم به سانِ شمعْ، شبها تا سحرْ
سوزم و میسازم از ناسازگاریهایِ خویش
این من و با شوشتریْ منصوریِ آوازِ تار
در دلِ شب غرقِ در اوهام و تاریهایِ خویش
میکشندم تا به پایِ مُردن این فریاد و داد
میکُشندم عاقبت شبزندهداریهای ِخویش
کاش یاری مینمودندم رفیقان ِ دو رنگ
در اِذاءِ خدمت و جُبرانِ یاریهایِ خویش
کس نمیسوزد دِلش بَهرِ (جلالی) ای دریغ
همچو شمعِ خلوتی سوزم به زاریهایِ خویش
یزد- ۱۳۹۲/۱۰/۲۵
