گِرهْ بر آن سَرِ زُلفِ چو مُشکِ نابْ مَزن
به شانه ریزش و دستی به پیچ و تاب مَزَنْ
به گوش گیر، سَرِ شب اگر شنیدی زَنگْ
بگیر گوشی و خود را دگر به خواب مزن
به باغ و راغْ زِ بویِ تو بلبلان مَستند
تو خود گلی ، به سر و رویِ خود گلاب مزن
سروش غِیب به لعلت اشاره کرد و بگفت
به بوس آن لب لعل و دگر شرابْ مزن
پیاده در بَرِ اَسبِ تو در رِکاب تواَم
چنین به پهلویِ اَسبِ سفر رکاب مزن
زِ آتشِ تو کباب است خاکسارت و حال
بَر آبِ دیده نِگرْ، بادِ این کبابْ مزن
به روزْ، مِهر و به شبْ ماهِ آسمانِ منی
به راهِ دیدِ (جلالی) به رُخْ حجابْ مزن
یزد- ۱۳۹۲/۱۰/۲۶
