در دلِ غم زدهام شوری و حالی دگر است
درد و غم بود و کنون رنج و مَلالی دگر است
همسری آمد و دلبرْ زِ کنارَم بِر بود
با خودم قهرم و این جنگ و جِدالی دگر است
عقل، سُهراب صفت خورده زمین در بَرِ عشق
عشق، سُهراب کُش و رستم زالی دگر است
عقل فانی شدهِ رُستم عشق است و کنون
در دلِ غم زدهاَم قال و مقالی دگر است
گاه در بزمِ طَربناک بُتان میبینم
دیدهاَم، محوِ تماشایِ جمالی دگر است
دیده در گوشِ دلم میشنوم میگوید
چشم بگشا به جمالی که مَجالی دگر است
چشم بَرینَد زِ رزقی که حرام است و مِحال
دیده بگشای که این رزقِ حلالی دگر است
آسیاب است به نوبت، بشنو: میگویم
حالیا نوبت و اِمکان وِ صالی دگر است
مینِگرْ، پنجره وصل به رویت باز است
بال بگشای، ترا گَرْ پَر و بالی دگر است
گر وفادار بُود دلبرت، این بار تو را
اِحتشامی دگر و جاه و (جلالی) دگر است
یزد- ۱۳۹۲/۱۱/۱۰
