Menu

بَلا گردانِ دل

 

 

دلمْ گرفته و سوزَد از آن برایِ دلمْ
که نشنود دِگری غیرِ منْ، نوایِ دِلَمْ

 

هزار بار ببردَند و بازْ پس دادند
چه گویمت که کُنون نیست کَسْ به پایِ دِلَمْ

 

تو اِی که دلبرِ مغرورِ خویشتن بینی
بیا که آینه در سینه است جایِ دلمْ

 

زِ درْ درا به سرا پردهِ حقیر و به بین
که هستْ باز به رویت دَرِ سرایِ دلم

 

در آی و ز آن دو لب لعل بوسه‌ای بخشای
که گشته خون دل و این است خون بهایِ دلم

 

سِرِشکِ دیده چو اَبر بهار می‌بارد
به روی و پُر بُود از اِبر غم هوایِ دلم

 

کسی نبود (جلالی) مرا بلا گردانْ
یکی نبود و نباشد، که خود بلایِ دلمْ

 

یزد- ۱۳۹۲/۱۱/۱۱

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *