Menu

بَر دامنِ آن ماه

 

 

اِی جانْ به فِدایِ نِگه و چَشم سیاهَتْ
مَنمایْ دریغ از مَنِ دلداده نِگاهتْ

 

روزَم چو شَبِ تارْ از آن گیسویِ تارْ است
رَحمی کن و روشن کُنُ از آن چهرهِ ماهَت

 

پیوسته کنی کَج رّهِ سر راستَت از چیست
دانم که نخواهی بِنشینم سَرِ راهَت

 

بَرْ رویِ تو می‌کرد گُذَرْ مردم چشمم
دَر راهِ زِنخدان تو اُفتاد به چاهَت

 

دانَم نَتوانی نِگَهمْ کرد در انظار
قربانِ همان یک نِگَهِ گاه به گاهَت

 

گیسویِ تو اَفزوده وِجاهَتْ به سر و روی
از خانهِ دل‌هاست فزون حِشمَتْ وجاهَت

 

بَرْ دامَنِ آن ماه مزَن دست (جلالی)
تَرسم که شود شعله وَرْ از آتشِ آهَت

 

یزد- ۱۳۹۲/۱۱/۲۳

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *