Menu

حوادثِ دورِ شَبابْ

 

 

دَرْ تَن هنوز سُستیِ سُکِرْ شراب داشت
در چشم حالِ مَستی و آثارِ خواب داشت

 

هر چند داد وعدهِ فردا ولی نبود
قولش دُرُست و راست که حالی خَراب داشت

 

زلفش اگر چه ریخته بر رویِ دوش بود
بَرْ گِردِ گونه نیز سَرِ پیچ و تاب داشت

 

آن ماه روی آینه مِهر و ماه بود
آن مُشک موی رایحه مُشک ناب داشت

 

مژگان نِشسته بود دو صف زیر و روی چشم
بَرگشته و ردیف و خدنگِ شهاب داشت

 

آن گُل بدَن که حسرتِ شمشاد و سَرو بود
در باغ رَشکِ گلبن و بویِ گلاب داشت

 

در روز رنگِ گونهِ آن ماهرو چو مِهرْ
می‌بود و شب مُسلبقه با ماهتاب داشت

 

محجوب بود و با همه رویِ گشاده‌اَش
گاهی به حَسب عادتِ دیرین حِجاب داشت

 

گفت این غزل (جلالی) و امّا هر آنچه گفت
در یادْ از حوادثِ دورِ شبابْ داشت

 

یزد – ۱۳۹۲/۱۱/۲۹

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *