دَرْ تَن هنوز سُستیِ سُکِرْ شراب داشت
در چشم حالِ مَستی و آثارِ خواب داشت
هر چند داد وعدهِ فردا ولی نبود
قولش دُرُست و راست که حالی خَراب داشت
زلفش اگر چه ریخته بر رویِ دوش بود
بَرْ گِردِ گونه نیز سَرِ پیچ و تاب داشت
آن ماه روی آینه مِهر و ماه بود
آن مُشک موی رایحه مُشک ناب داشت
مژگان نِشسته بود دو صف زیر و روی چشم
بَرگشته و ردیف و خدنگِ شهاب داشت
آن گُل بدَن که حسرتِ شمشاد و سَرو بود
در باغ رَشکِ گلبن و بویِ گلاب داشت
در روز رنگِ گونهِ آن ماهرو چو مِهرْ
میبود و شب مُسلبقه با ماهتاب داشت
محجوب بود و با همه رویِ گشادهاَش
گاهی به حَسب عادتِ دیرین حِجاب داشت
گفت این غزل (جلالی) و امّا هر آنچه گفت
در یادْ از حوادثِ دورِ شبابْ داشت
یزد – ۱۳۹۲/۱۱/۲۹
