بَر آمد در بهار از رویِ دریا اَبر نِیانی
زمین سیراب و چون دریا شد از آن اَبر بارانی
بُوَدْ نمناک و سبز و هم زِ گُل پر گشته دشت و در
نه بیند چشم بینا خاکِ خشکی را به آسانی
چمان شد در کنار سروْ، بر روی چمنِ آهو
هَزارانند با هم گرم آواز و نوا خوانی
رَوان در جویبارانند رنگارنگ ماهیها
دوان بر خاکِ کوه و تپّه کبکان بیابانی
شده دشت و دَمَنْ دلدادگان را جای و میبینم
سری در پایِ بیدی بر لب جویی به دامانی
سَری بینم که با دلدادهای گرم سخن باشد
لبی بینم که خندانست و مُروارید دندانی
به هنگامِ جوانی هر جوان را کارِ دست است این
به پیری هم (جلالی) میزند دستی به پیشانی
یزد- ۱۳۹۲/۱۲/۲۸
