آن دل که شود عاشق: شاداب نمیماند
در دیدهِ دل بیدارْ، شب خوابْ نمیماند
عاشق نشود مَرعوبْ ، از وحشتِ نومیدی
در ذِهنِ دل آگاهش اِرعاب نمیماند
از صورتِ معشوقشْ بر لوحِ دلش تصویر
میماند و در چشمش جُز آب نمیماند
از پرتوِ آن مهر و عاشق بودش چون روز
شبها و به اُمیّدِ مهتاب نمیماند
در تا بِهِ نومیدی چون شمعِ شب اَفروزی
پروانه صفت سوزد، بیتاب نمیماند
ما مویِ سیه کردیم چون دیدهِ سفیدْ امّا
بَهرِ تو هَم این رسم و آداب نمیماند
هر چند که سازد عشق سرگرمِ (جلالی) را
در این سَرِ سودائیش اَعصابْ نمیماند
یزد- ۱۳۹۳/۱/۳۰
