Menu

عِشق و اَعصابْ

 

 

آن دل که شود عاشق: شاداب نمی‌ماند
در دیدهِ دل بیدارْ، شب خوابْ نمی‌ماند

 

عاشق نشود مَرعوبْ ، از وحشتِ نومیدی
در ذِهنِ دل آگاهش اِرعاب نمی‌ماند

 

از صورتِ معشوقشْ بر لوحِ دلش تصویر
می‌ماند و در چشمش جُز آب نمی‌ماند

 

از پرتوِ آن مهر و عاشق بودش چون روز
شب‌ها و به اُمیّدِ مهتاب نمی‌ماند

 

در تا بِهِ نومیدی چون شمعِ شب اَفروزی
پروانه صفت سوزد، بی‌تاب نمی‌ماند

 

ما مویِ سیه کردیم چون دیدهِ سفیدْ امّا
بَهرِ تو هَم این رسم و آداب نمی‌ماند

 

هر چند که سازد عشق سرگرمِ (جلالی) را
در این سَرِ سودائیش اَعصابْ نمی‌ماند

 

یزد- ۱۳۹۳/۱/۳۰

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *