جوانی آشنا، خوش مَشرَب و بی درد و بی پروا
رفیقم بود و خوش مشروب و هم با دود و دَم، همتا
به ناگه دَردی اندر سینه اش افتاد و بُردَندش
عمل کردند او را تا رَهَد ز آن دردِ جانفرسا
عوض رگ های تنگ قلب او کردند و راحت شد
برفتم دیدنش بعد از عمل روز دگر، فردا
بگفتم ای عزیز آشنا با من بگو چونی؟
بگفت این نکته از من بشنو اندر خلوت و تنها
مرا ضیقِ عروقِ قلب درسی داد و دانستم
گُشادی بهتر از تنگی بُوَد در جملهِ اعضا!
یزد ۱۳۸۱/۴/۱۵
