Menu

لطفِ کلام و قُدرتْ

 

 

اِی رَفته خارِ غُربتْ در پایِ راهوارتْ
دایم به سیر و گَشتی، بر گو که چیست کارَت

 

معشوقت از فَراریست، بگزین رفیقِ دیگر
نبُوَدْ عَلاجِ دردَتْ از خانمان فرارَتْ

 

بیننده چشمت اَرْ بود بینایِ راه باشد
بگذار و رنه عینکْ بر دیدگانِ تارت

 

در هجْر بر نیاید از گریه هیچ‌کاری
راهِ سِرِشکْ بر بند بر هر دو چشمه سارَتْ

 

معشوقه از تحکُّمْ خوشدل شود نه از عجز
ورنه زِ روزگارت آرد برون دَمارت

 

نزدِ زنان که جویند در فَرد، مَرد و مَردی
لُطفِ کلام و قدرت بالا بَرَدْ عَیارت

 

گفتی سخن (جلالی) امّا به ما نگفتی
روز و شبتْ چگونه‌ست؟ چونست روزگارت

 

یزد – ۱۳۹۳/۲/۱

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *