اِی رَفته خارِ غُربتْ در پایِ راهوارتْ
دایم به سیر و گَشتی، بر گو که چیست کارَت
معشوقت از فَراریست، بگزین رفیقِ دیگر
نبُوَدْ عَلاجِ دردَتْ از خانمان فرارَتْ
بیننده چشمت اَرْ بود بینایِ راه باشد
بگذار و رنه عینکْ بر دیدگانِ تارت
در هجْر بر نیاید از گریه هیچکاری
راهِ سِرِشکْ بر بند بر هر دو چشمه سارَتْ
معشوقه از تحکُّمْ خوشدل شود نه از عجز
ورنه زِ روزگارت آرد برون دَمارت
نزدِ زنان که جویند در فَرد، مَرد و مَردی
لُطفِ کلام و قدرت بالا بَرَدْ عَیارت
گفتی سخن (جلالی) امّا به ما نگفتی
روز و شبتْ چگونهست؟ چونست روزگارت
یزد – ۱۳۹۳/۲/۱
