Menu

زمينِ دو نبش

 

 

چنان زمینِ دو نبش است و بِکْر دلبر ما
بود به ضلعِ دگر، عاشقی، برابر ما

 

سَرم که پایِ کسی خم نمی‌شد اینجا شُد
چه گویمت که چه آورده است بر سرِ ما

 

نوایِ قُلقُلِ مینا زَبانِ حالِ مَنَست
لبِ پیاله بُوَدْ حالیا بیانْ گرِ ما

 

زِ فرطِ رَعْشه ندانم دو دست بتواند
نریزد و بِرساند دو لب به ساغَرِ ما؟

 

حیات و مَوتْ کدامین به حال بیماری
کنون بناست که تا پا نهد به بسترِ ما؟

 

فُغان،! به گوشِ دلِ دلبرم نرفت فرو
نوایِ عشق، که بر سنگ خورده گوهرِ ما

 

عصا به دست و رُطبْ بر نَخیل و کوته دست
به سوی دوست درازست دستِ دیگر ما

 

سَرابِ یزد (جلالی) کنون بُوَدْ سیراب
زِ فیضِ چشمه فیّاضِ دیده ترِ ما

 

یزد – ۱۳۹۳/۲/۱۱

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *