اُفتاد مرا دیده به رویی و چه رویی
بَر گِردِ سرو و روی مَهَشْ موی و چه مویی
میبُرد صبا زلف پریشان بلندش
از طرف بناگوش به هر سوی و چه سویی
عطرِ گلِ شب بوی از آن مو به مُشامُم
آورد نسیم سحری بوی و چه بویی
بر شانهاَش افتاد و شد آن سینه پدیدار
دیدیم در آن سینه دو تا گوی و چه گویی
دلداده بسیار و فراوان به شب و روز
در آمد و رفتند در آن کوی و چه کویی
در جمع جوانان گذر همهمهای بود
با دیدن او بود هیاهوی و چه هویی
پرسیدم و گفتند که کردهست (جلالی)
اکنون دو سه روز است یکی شوی و چه شویی
یزد- پنجشنبه ۱۳۹۳/۳/۸
