Menu

پارسی گوی « فارسی سَرَهْ »

 

 

باز کُن چشمی که در دیدارْ بی‌جا بسته‌ای
اَبروان بگشا به رویم تا نگویم خسته‌ای

 

غنچه لبهایِ آتش گونه‌ات را باز کن
رویِ مرواریدها بِنشان ز گل گُلدسته‌ای

 

این لچک را از سر و گوشت به یکسو زن که تا:
چشمِ ما روشن شود بر سینه برجسته‌ای

 

مویِ مشکین را نِشان گاهی کنارِ مویِ ما
همچو زاغی روی برفِ بامِ سر بِنشسته‌ای

 

همدم ما باش و دیگر با کسی پیمان مَبَند
بَند اگر از پای ترسِ خویشتن بگسسته‌ای

 

کمتر از گِل نیستم ای گل بِنِه پا بر سرم
سر برون آرد زِ گل، کاری در آن گر هسته‌ای

 

چون (جلالی) پارسی گویی ندارد کس سراغ
گوئیا نبود چو من گویندهِ وارسته‌ای

 

یزد- ۱۳۹۳/۳/۲۰

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *