باز کُن چشمی که در دیدارْ بیجا بستهای
اَبروان بگشا به رویم تا نگویم خستهای
غنچه لبهایِ آتش گونهات را باز کن
رویِ مرواریدها بِنشان ز گل گُلدستهای
این لچک را از سر و گوشت به یکسو زن که تا:
چشمِ ما روشن شود بر سینه برجستهای
مویِ مشکین را نِشان گاهی کنارِ مویِ ما
همچو زاغی روی برفِ بامِ سر بِنشستهای
همدم ما باش و دیگر با کسی پیمان مَبَند
بَند اگر از پای ترسِ خویشتن بگسستهای
کمتر از گِل نیستم ای گل بِنِه پا بر سرم
سر برون آرد زِ گل، کاری در آن گر هستهای
چون (جلالی) پارسی گویی ندارد کس سراغ
گوئیا نبود چو من گویندهِ وارستهای
یزد- ۱۳۹۳/۳/۲۰
