Menu

فريب

 

 

فریب خورده‌اَم از چشم مستِ جادویت
از آن دو مردمکِ دل سیه‌تر از مویت

 

چه خوب کرده مرتّب خدنگِ مُژگان را
به کف گرفته دو چشمت کمانِ اَبرویت

 

بر آن سَری که ز پا افکنی مرا زین رو:
نگه نمی‌کنم از هولِ جانِ خود سویت

 

اگر چه از دل و جان می‌کنم تو را تَحْسین
ز دست و تیر جگر دوز و زور بازویت

 

زِ راهِ خانه شبِ پیش بازگشتی تا:
ندانم این، که کدامست راهِ مشکویت

 

چرا فِشُرده به هم بینم آن دو لعلْ، چرا
چرا خموش بُوَدْ طوطیِ سخن گویت

 

توقعی زِ (جلالی) زِ صدقِ دل بپذیر
به سوی دیده ما کُن نِگاهِ دلجویت

 

یزد – ۱۳۹۳/۴/۹

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *