جوانی، در میانِ نوجوانان یار میجستم
میان خوبْ رویانْ یارِ گُل رُخسارْ میجُستم
جوانی بود و بیکاری و در بینِ سپه چشمان
نِگاهِ کارساز از نرگسِ بیمار میجستم
تمامِ روزِ روشنْ بسته بودم چشم بیداری
فروغ مِهر را در خوابْ و شامِ تار میجستم
نبودم آشنا با راه و رسمِ صلح و آسایش
صَلاحِ کار را پیوسته در پیکار میجستم
نمیبودم مرادی تا که راه از چاه بنماید
نمیدیدم رهی را، هر کجا، هر بار میجستم
زِ طرحِ مشورت با دوستان سودی نمیبردم
نظر از دشمنان ناچار وارون وار میجستم
خرابی چونکه از حدّ میگذشت از بی مُبالاتی
برای چاره و تعمیر آن، معمار میجستم
جوانی رفت و پیری آمد و از فرطِ بیعقلی
زِ بیکارانِ نابخرد علاجِ کار میجستم
پس از عمری به مانندِ (جلالی) در بیابانها
چوخَر گُم کردهای میگشتم و اَفسار میجستم
در آخر آنچه را گُم کرده بودم در خودم دیدم
عَبَث آن را به زیرِ گنبد دوارّ میجستم
یزد – ۱۳۹۳/۴/۱۷
