Menu

خودشناسی

 

 

جوانی، در میانِ نوجوانان یار می‌جستم
میان خوبْ رویانْ یارِ گُل رُخسارْ می‌جُستم

 

جوانی بود و بی‌کاری و در بینِ سپه چشمان
نِگاهِ کارساز از نرگسِ بیمار می‌جستم

 

تمامِ روزِ روشنْ بسته بودم چشم بیداری
فروغ مِهر را در خوابْ و شامِ تار می‌جستم

 

نبودم آشنا با راه و رسمِ صلح و آسایش
صَلاحِ کار را پیوسته در پیکار می‌جستم

 

نمی‌بودم مرادی تا که راه از چاه بنماید
نمی‌دیدم رهی را، هر کجا، هر بار می‌جستم

 

زِ طرحِ مشورت با دوستان سودی نمی‌بردم
نظر از دشمنان ناچار وارون وار می‌جستم

 

خرابی چونکه از حدّ می‌گذشت از بی مُبالاتی
برای چاره و تعمیر آن، معمار می‌جستم

 

جوانی رفت و پیری آمد و از فرطِ بی‌عقلی
زِ بی‌کارانِ نابخرد علاجِ کار می‌جستم

 

پس از عمری به مانندِ (جلالی) در بیابانها
چوخَر گُم کرده‌ای می‌گشتم و اَفسار می‌جستم

 

در آخر آنچه را گُم کرده بودم در خودم دیدم
عَبَث آن را به زیرِ گنبد دوارّ می‌جستم

 

یزد – ۱۳۹۳/۴/۱۷

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *