زبانِ خامَه باز در هوایِ او
کُنم بِه گفته بازْ از برایِ او
سرودهها نه مَدْح باشد و نه ذّمّْ
خدایِ من گواه و هم خدایِ او
بر آن سرم که تا نَهم دو گوش خود
چنان جبین به در گهِ سرایِ او
مگر به چشمِ بسته بنگرم وِرا
به گوشِ خسته بِشنوم صدایِ او
برای رفتنش اگر گُشود در
روان شوم چو سایه در قفایِ او
بر آن سرم که آن زمان به شعرِ خود
سِتایَمَشْ به یُمنِ اِلتِقایِ او
روان شوم سرود خوانْ به پشتِ سر
به هر کجا که رفت پا به پایِ او
به وصفِ قدِّ همچو سرو او زبان
گشایم و به چشم دل رُبایِ او
به خال و هم به روزِ روشنِ رُخش
به زلفِ همچو شامِ تیرهِ دو تایِ او
بر این اُمید صادقانه مدح میکنم
که بر وصال اوست در دلم رِجایِ او
اگر نداد قولِ وصل، وای من
وفا نکرد اگر به قول، وایِ او
(جلالی) اَرْ سِتَمْ نمود یارِ تو
یقین بدان خدا دهد جزایِ او
یزد- ۱۳۹۳/۵/۱
