دردا، در این دیارْ، یکی غمگُسار نیست
باشد هم اَرْ، به صحبتشان اِعتبار نیست
ما را که از وفورِ غم آزرده خاطریم
از دام و بندِ مهلکه راهِ فرار نیست
شادی نیافریده طبیعت، به هوش باش
تفویض چیست؟ جبر بُوَدْ، اِختیار نیست
همچون مُقرنَس است در این کاینات راه
یک راهِ مستقیم در این کج مدار نیست
سنگِ ستم زِ چار طَرَف میرسد ز راه
خلوتسرای گوشهنشین را حصار نیست
بس تیرگی که حاصلِ اَفکار جاهل است
در آسمانِ روشنِ عارف غبار نیست
از قول و از قرازِ دو رویان چه گویمت
باشد به راه دیده و ما را قرار نیست
درخشتْ، پیر دیده همانرا که یک جوان
بیند درونِ آینه، کاین خشتْ تار نیست
یاری نمیکنند (جلالی) دگر مرا
اطرافیان که هیچ کسی یار ِغار نیست
یزد- ده بالا – ۱۳۹۳/۵/۹
